".... آمده خودش هنوز نه !  "

حدود 40 تا 45 سال پیش در مدرسه ی اندوهجرد ( یکی از روستا های شهداد کرمان ) درس می خواندیم . روز اول مدرسه ها بود . قرار بر آن بود معلم جدید به مدرسه ما بیاید. طبق معمول ما بچه ها در حیاط مدرسه شیطنت و بازی می کردیم و کسی متوجه ورود آقا معلم نشده بود . رضا پسر حسن آسیابون با صدای بلند گفت : "بچه ها آقا معلم "  ولی همه سرگرم بازی بودند .

من متوجه مردی شدم که مهار الاغش را به درخت خرما می بست . بعد در حالی که سرش را تکان می داد به طرف درخت نارنج گوشه ی حیاط رفت و ترکه ای را چید . همین طور که ترکه را در دستش بالا و پائین می برد به طرف جلوی در کلاس آمد و آن جا ایستاد .

با صدای طنین انداز و پر هیبت گفت : " همه سر صف "

بچه ها تازه متوجه ورود آقا معلم شده بودند ، بعد از چند دقیقه همه در صف به ترتیب کلاس و قد ایستادند .

آقا معلم چند دقیقه با چشم های دریده سرتاپای یک یک بچه ها را ورانداز کرد. انگار دنبال بهانه ای می گشت و با اشاره ی دست ، دو تا از بچه های کلاس چهارم و پنجم را بیرون کشید و در جلوی چشمان بچه ها قرار داد .

با فریادی بلند به یکی از آن ها گفت : بچه چرا نگاهت کردم ، خندیدی؟ تو چرا یقه لباست بالا آمده ؟

آن دو تا از ترس سرشان را پایین انداخته بودند . آن دو چیزی برای گفتن نداشتند .

آقا معلم گفت : " حالا ساکت شده اید ! گالشاتون رو در بیارین فلک شدین دیگر این کارها را نمی کنین "

بیچاره علی و حسن مشتی رجب ، کالشهای گل و گشاد و پاره خود را در آوردند و پشت بر زمین خوابیدند ، آن دو قربانی خشونت و زهر چشم آقا معلم شده بودند . دست آقا معلم همراه با ترکه ی نارنج بالا می رفت و برکف پای علی و حسن فرود می آمد ، دل ما بچه ها نیز، با پایئن آمدن ترکه ی نارنج می لرزید و تکه تکه می شد و بر زمین می ریخت . همه در جای خود ، خشک شده بودند .

با نهیب آقا معلم به خود آمدیم و به کلاس رفتیم آن روز ما فهمیدیم که او آقا معلم ما است .

آقا معلم اهل و ایالش در ده پیرغیب زندگی می کردند و او هر روز سوار بر الاغش به مدرسه می آمد . الاغ آقا معلم در سر بالایی تپه مدرسه می رسید صدای عرعرش بلند می شد انگار او نیز از ترکه ی آقا معلم بی نصیب نبود .

همه ی بچه ها صدای الاغ آقا معلم را می شناختند بچه ها با شنیدن صدای عرعر الاغ آقا معلم سریع به کلاس می رفتند و در جای خود می نشستند و اگر کسی آن لحظه به مدرسه وارد می شد فکر می کرد هیچ موجود زنده ای در مدرسه نیست بالاخره همین طور روزها سپری می شد . اواسط ماه آذر بود اول صبح بود همه ی بچه ها به مدرسه آمده بودند ، همه در حیاط مشغول بازی و جست و خیز بودند .

ناگهان حسن فریاد زد صدای خر آقا معلم می آید .

همه بچه ها به خود آمدند و دست از بازی شستند و به سوی کلاس دویدند و سرجای خود خشکشان زده بود انگار صاعقه آن ها را خشک کرده است .

ساعتی گذشت . آقا معلم به کلاس نیامد . کسی جرات نمی کرد از جایش بلند شود ، گه گاهی بچه های کلاس چهارم و پنجم که دلیرتر بودند ، نیم خیز بدون اینکه سرشان از لبه ی طاقچه پنجره بالاتر رود به حیاط مدرسه سرک می کشیدند . الاغ آقا معلم را می دیدند ولی خود آقا را نمی دیدند و لرزان می گفتند : " بچه ها آقا هست دوباره با سرعت سرجایشان برمی گشتند .  "

ساعت دوم بود که صدای کوبیدن درب کلاس بلند شد . کسی جرات نمی کرد که از جایش بلند شود . جیک کسی در نمی آمد .

ضرب ها به در محکم تر کوبیده می شد . ولی کسی از جایش بلند نمی شد . بالاخره در باز شد . بچه ها چهره ی مشتی رمضان را در میانه در دیدند او با آقا معلم کار داشت . با دیدن چهره او همه لبخند می زند .

مشتی رمضون گفت :  " شما این جا نشستین و جواب نمی دین ! آقا معلم کجاست ؟

بچه ها با هم گفتند :  " نمی دونیم "

علی شاگرد کلاس چهارم گفت :  "خرش آمده ، خودش هنوز نه "

مشتی رمضون خندید و گفت :   "اگر خودش نیومده پس چرا این جا ساکت نشستین "

رضا شاگرد کلاس دوم گفت :  " خرش که اومده "

مشتی رمضون با همان لبخندی که بر لب داشت سرش را تکانی داد و در را بست و رفت .

خورشید به وسط آسمان رسیده بود ، ولی هنوز از آقا معلم خبری نبود . همه ی بچه ها خسته شده بودند. تشنگی و گرسنگی امان همه را بریده بود . هنوز بچه ها با چشم های مضطرب و زار منتظر آقا معلم بودند .

علی شاگرد کلاس چهارم دوباره هوس شیطنت کرده بود و نیم خیز به لب پنجره رفت ناگهان فریادش بلند شد و گفت :  " رفت ! رفت !  "

حسین گفت :  "کی رفت "

علی گفت :  " خر آقا معلم "

بچه ها با سرو صدا به حیاط مدرسه ریختند ، الاغ آقا معلم را دیدند که بدون صاحبش به منزل بر می گردد .

بچه ها هورا کشان روانه ی خانه های خود شدند و خوشحال بودند که آن روز آقا معلم نیامده بود اما ....